او دختر کس تنگ ایرانی بود هر نگاهش شهوتانگیز هر حرکتش آزاردهنده و او را بدون اراده به آغوش خود میکشید

در پس نگاهش شعلهای بود که هر دلی را به سوی خود میکشاند لبخندش دعوتکننده بود برای یک شب خاص

هوا سنگین بود از انتظار نفسها به شماره افتاده بود او دستش را با وسوسه به رانش کشید آتشی که از وجودش شعلهور بود

هر لمس یک موج بود در این رقص پرشور او میدانست چه قدرتی در جسمش نهفته است

پیکرش خم میشد با هر آهنگ عشق دیدگانش فریاد هوس میکرد

لذت و هیجان در بالاترین حد بود تپش قلبها بیشتر میشد او میخواست بیشتر

ناگهان خم شد چشمانش به چشمانش قفل شد لحظهای که ساعت ایستاد

دستهایش به دور گردنش حلقه شد نفسها در هم آمیخت شروع یک داستان

در آن آن دنیا خاموش شد تنها آنها بودند و خواستهشان برای وصال

حرارت وجودشان مکان را احاطه کرده بود آوای نفسهایشان تنها ملودی آن زمان بود

شروع به حرکت کرد دلنشین او میل داشت این لذت را تا ابد ادامه دهد

تن او را در آغوش کشید تا اوج در آن لحظه دنیا به دورش چرخید

لذتی نامحدود وجودش را به او بخشید بیهیچ ترسی

آه و نالههایش در فضا پیچید نشان از اوج شهوت

پس از آن آرامش حاکم شد اما اثر آن اوقات تا ابد در جان هر دو حک شد

تکرار این لحظه فقط چیزی بود که ذهن او را درگیر خود کرده بود او تمنا داشت باز هم